26 هفتگی و پایان ماه ششم
سلام عشقم
سلام جونم
سلام زندگی مامان
خوبی پسر قشنگم؟
امروز 26هفته رو تموم میکنیم و انشالله از فردا یعنی 18تیر وارد ماه هــــــفتم از زندگی جنینیت میشی
هفته ی قبل یعنی 11 تیر نوبت ویزیت داشتیم پیش دکترم
چون ازین شهر رفته مجبور شدیم بریم مطب شهرری ش
با بابات رفتیم خداروشکر خلوت بود و اصلا اذیت نشدیم
4کیلو اضافه کرده بودم که دکتر اصلا راضی نبود! و گفت خیلیه!!!
همون حرفای ماه قبل رو تکرار کرد .برنج و نون محدود بشه؛ماکارونی و سیبزمینی خورده نشه
گوشت شیر و ماست و سبزی و میوه بیشتر خورده بشه و...
این بار برعکس همیشه بابات هم اومد تو اتاق دکتر
صدای قلبت رو با دستگاه چک کرد...هزار ماشالله 
شکمم رو اندازه گرفت و طبق معمول همیشه ناراضی بود!! گفت کوچیکه!
نمیدونم چرا همه ی دکترا راضین غیرازین دکتر!
راستی قرار بود با خانواده ی من(مامان جون و آقا جون و داییها و خاله ها)همگی بریم مشهد
ولی تا به دکتر گفتم میتونم برم سفر؟ گفت :نه! سفر مــــــطلقا ممنوع!!
چنان ضد حالی خوردیم که نگو!
چقدر خوشحال بودیم که بعداز مدتها امام رضا طلبیدمون و همگی داریم میریم مشهد!
ولی انگار قسمت نبود!
بقیه هم سفرشون رو بخاطر ما کنسل کردن.
کلا دکتر سخت گیریه! فک نمیکنم تا این حد خطر داشته باشه سفر :(
یه سری آژمایش وسونو نوشت و اومدیم
سرراه رفتیم فروشگاه خرید کردیم و بعد هم خونه.
آزمایش قند و تیروئید رو دادم دیروز جوابش رو گرفتم و خدارو هزاران بار شکر همه چیز خوب بود.
آخر این ماه یعنی 26م تیر هم باید بریم سونو.
پنجشنبه خاله جون اینا خونه مامان جون بودن بعداز آزمایشگاه رفتم اونجا و تاشب موندم
جمعه هم دوباره رفتیم اونجا و شام اونجا بودیم.
غروب با مژگان و خاله جون به اصرار مامان جون رفتیم بیرون و یه سری وسیله برای گل پسرم خریدیم
شیشه و پستونک و قنداغ خوری و سرلاک خوری ، پوآر بینی ،جغجغه ،سرویس حوله،تشک تعویض،شیردوش،دندونگیر،جوراب،ناف بند،تب سنج،و خیلی چیزای دیگه که یادم نیست چی بود!
همه رو گذاشتیم خونه مامان جون؛بعدا ازشون عکس میگیرم و میذارم تو وبلاگت.
فرداش هم با بابات رفتیم بیرون یه شیشه شیر اضافه گرفته بودم عوضش گردم و به جاش برات یه لـــودر خوشگل خردیدیم :))
دیگه جونم برات بگه که تازگیا نفسم خیلی میگیره! مثل الان!
فک کنم بخاطر اینه که شما بزرگ شدی و فشارت روی معدم زیاد شده!
عضو یه گروه بارداری شدم که در هفته چنتا پیام بهم میده
دیروز نوشته بود:شاید شمارو دراین هفته باید یک مادر فوتبالیست خطاب کرد؛اندازه ی رحم شما به اندازه ی یک توپ فوتبال رسیده است :)
یادم رفت بگم آدرس وبت رو به زندایی طاهره هم دادم(زندایی بابا) ایشونم برات کامنت گذاشتن تو پست قبلی.
خوب دیگه پسرم؛
حرفام تموم شد...
مواظب خودت باش و خوب رشد کن و بزرگ شو
به قول بابات دلمون میخواد زودتر بغلت کنیم
دوسِت دارم مرد کوچولوی من



26 هفتگی و پایان ماه ششم 
