گل پسرم گل پسرم ، تا این لحظه: 12 سال و 27 روز سن داره
ازدواج منو بابایی ازدواج منو بابایی ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

متولد ماهِ مــــهر...

26 هفتگی و پایان ماه ششم

1393/4/17 18:43
نویسنده : مامان سعیده
189 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشقم

سلام جونم

سلام زندگی مامانمحبت

خوبی پسر قشنگم؟

امروز 26هفته رو تموم میکنیم و انشالله از فردا یعنی 18تیر وارد ماه هــــــفتم از زندگی جنینیت میشیبوس

هفته ی قبل یعنی 11 تیر نوبت ویزیت داشتیم پیش دکترم

چون ازین شهر رفته مجبور شدیم بریم مطب شهرری ش

با بابات رفتیم خداروشکر خلوت بود و اصلا اذیت نشدیم

4کیلو اضافه کرده بودم که دکتر اصلا راضی نبود! و گفت خیلیه!!!

همون حرفای ماه قبل رو تکرار کرد .برنج و نون محدود بشه؛ماکارونی و سیبزمینی خورده نشه

گوشت شیر و ماست و سبزی و میوه بیشتر خورده بشه و...

این بار برعکس همیشه بابات هم اومد تو اتاق دکتر

صدای قلبت رو با دستگاه چک کرد...هزار ماشالله بغل

شکمم رو اندازه گرفت و طبق معمول همیشه ناراضی بود!! گفت کوچیکه!

نمیدونم چرا همه ی دکترا راضین غیرازین دکتر!

راستی قرار بود با خانواده ی من(مامان جون و آقا جون و داییها و خاله ها)همگی بریم مشهد

ولی تا به دکتر گفتم میتونم برم سفر؟ گفت :نه! سفر مــــــطلقا ممنوع!!

چنان ضد حالی خوردیم که نگو!

چقدر خوشحال بودیم که بعداز مدتها امام رضا طلبیدمون و همگی داریم میریم مشهد!

ولی انگار قسمت نبود!

بقیه هم سفرشون رو بخاطر ما کنسل کردن.

کلا دکتر سخت گیریه! فک نمیکنم  تا این حد خطر داشته باشه سفر :(

یه سری آژمایش وسونو نوشت و اومدیم

سرراه رفتیم فروشگاه خرید کردیم و بعد هم خونه.

آزمایش قند و تیروئید رو دادم دیروز جوابش رو گرفتم و خدارو هزاران بار شکر همه چیز خوب بود.

آخر این ماه یعنی 26م تیر هم باید بریم سونو.

پنجشنبه خاله جون اینا خونه مامان جون بودن بعداز آزمایشگاه رفتم اونجا  و تاشب موندم

جمعه هم دوباره رفتیم اونجا و شام اونجا بودیم.

غروب با مژگان و خاله جون به اصرار مامان جون رفتیم بیرون و یه سری وسیله برای گل پسرم خریدیمبغل

شیشه و پستونک و قنداغ خوری و سرلاک خوری ، پوآر بینی ،جغجغه ،سرویس حوله،تشک تعویض،شیردوش،دندونگیر،جوراب،ناف بند،تب سنج،و خیلی چیزای دیگه که یادم نیست چی بود!

 

همه رو گذاشتیم خونه مامان جون؛بعدا ازشون عکس میگیرم و میذارم تو وبلاگت.

فرداش هم با بابات رفتیم بیرون یه شیشه شیر اضافه گرفته بودم عوضش گردم و به جاش برات یه لـــودر خوشگل خردیدیم :))

دیگه جونم برات بگه که تازگیا نفسم خیلی میگیره! مثل الان!

فک کنم بخاطر اینه که شما بزرگ شدی و فشارت روی معدم زیاد شده!

عضو یه گروه بارداری شدم که در هفته چنتا پیام بهم میده

دیروز نوشته بود:شاید شمارو دراین هفته باید یک مادر فوتبالیست خطاب کرد؛اندازه ی رحم شما به اندازه ی یک توپ فوتبال رسیده است :)

یادم رفت بگم آدرس وبت رو به زندایی طاهره هم دادم(زندایی بابا) ایشونم برات کامنت گذاشتن تو پست قبلی.

خوب دیگه پسرم؛

حرفام تموم شد...

مواظب خودت باش و خوب رشد کن و بزرگ شو

به قول بابات دلمون میخواد زودتر بغلت کنیمبغل

دوسِت دارم مرد کوچولوی منبوس

 

 

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

هستی مامی
17 تیر 93 19:38
سلام سعیده جان نمیدونی چقدر خوشحال میشم میبینم وبلاگت رو بروز کردی به حرف دکترا که میگن رحمت کوچیکه زیاد توجه نکن از هفته 30 به بعد بهداشت همش بهم میگفت رحمت یه هفته عقبه حتی قبل عید نوروز رفتم یه دکتری غیر دکتر خودم گفت رشد بچه سه هفته عقبههمون شب رفتم سونو خداروشکررررر همه چی رو به راه بود بچه ام دقیق رشدش مطابق با سنش بود... درباره مشهد هم بهتره که نری عزیزم انشا الله بعد زایمان با امیر علی خان قسمتت بشه و بری برای منم دعا کن که آقامون مارو هم بطلبه درباره وزنت هم 4 کیلو در چند هفته اضاف کردی؟ هر هفته نیم کیلو اضاف کنی خوبه حالا خودت حساب کن خواهری برای منم دعا کن دخترم زیاد منتظرم نذاره ممنونم عزیزم
مامان سعیده
پاسخ
سلام عزیزدلم قربونت نمیدونم چرا این دکترااینقدر دیوونه اند! فقط استرس میدن انشالله 4کیلو رو تو یکماه اضافه کردم؛یعنی 2کیلو بیش از حد معمول!! انشالله بزودی فارغ میشی و دختر گلت رو بغل میگیر صحیح و سالم تگران نباش
فریده مامان آیهان
20 تیر 93 5:13
سلام ابجی جونم و خواهرزاده ی عزیزم. خوشحالم هر دو خوبین خب اینجوری که بهتره بذار امیرعلی جونم بیاد همگی با هم برین زیارت.الان بری هم نمیتونی راحت بری تو حرم چون بهت فشار میارن امیرعلی جونم اذیت میشه. انقد دوس دارم عکس وسایل عزیزدلمو ببینم.
مامان سعیده
پاسخ
سلام عزیزدلم قربونت انشالله شماهم خوب باشید و سلامت انشالله قسمت بشه بریم فک نکنم حالا حالا ها بتونم عکس بذارم خواهری سیستم قاطی داره گوشیهامونم بدتر از اون انشالله در اولین فرصت چشم